تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدرآرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود از چه خاموش نشستی!!صلواتی بفرست
این وبلاگ به این آدرس tajikhoseinانتقال یافت
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 12:22  توسط تاجیک | 
این وبلاگ به این آدرس tajikhoseinانتقال یافت
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 12:22  توسط تاجیک | 
هر روز با خودم فکر می کنم

چگونه می شود تمام دنیا

در یک لبخند خلاصه شود ؟!!

                            " میلاد تهرانی "

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت 13:46  توسط تاجیک | 
وقت آن است كه اي گل پسران ناز كنيم!
:barare :mozi تاقچـه بالا بگذاريم و «نــــــه»اغاز كنيم! :mozi :mozi

مطلبي هست در اين باره عيان مي گويم
بشنويـــم و همــه را مُطلع از راز كنيــم

با چنين وضعي اگر طالب همسر گشتيم
نازها بهر وي از پشــت هم اغاز كنيـــم

هوش باشيم الا اي پسران دم بخـــت!!
موقع عقد، شروط خودمان ساز كنيـم

گر چه زيبا و قشنگ است نگارت چون «قو»
بهر رو كم كني او را به مثل«غــــاز»كنيــم

نهراسيـــم كه شايـــد نظر او برگــردد
يا مبادا كه دمي ترس زانباز«1» كنيم

ان قدر هست كه هر يك گل خود برچينيم
قبل چيدن،همه را جمـــله ورانداز كنيــــم

«مريم»و«ياسمن»و«لاله»و گل هاي دگر
«سوسن»و«قاصدك» پو ياد گل ناز كنيـم

رسم عاشق كشي افسانه شود در عالم
بهر معشوقه كشي ، خلق هم اواز كنيم

بارها جنس مونث دل تان بشكسته است
زين سپس خون به دل دلبر طناز كنيــم

در جهازيِه او پاترول و مزدا خواهيم
قصد يك باغچه و خانه دلبــــاز كنيــم

سيرت خوب كه شرط است در اين كار، عزيز!
اجتنــاب از صنــم خــانه بر انـــــداز كنيــــم

گل بچـينيم «2»و مبادا كه سريعـــاً گوييـــــم
«بعله» را و همه رشتــه خود باز كنيــــم

اي پسر!عاشق هر عشوه ونازي نشـــــوي!
بايد از بهر رخش «3»عشق پس انـداز كنيم
 
+ نوشته شده در  شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 20:0  توسط تاجیک | 
خانم ناهید نوری :
به نام خدایی که زن آفرید / حکیمانه امثال ِ من آفرید
خدایی که اول تو را از لجن / و بعداً مرا از لجن آفرید !
برای من انواع گیسو و موی / برای تو قدری چمن آفرید !
مرا شکل طاووس کرد و تورا / شبیه بز و کرگدن آفرید !
به نام خدایی که اعجاز کرد / مرا مثل آهو ختن آفرید
تورا روز اول به همراه من / رها در بهشت عدن آفرید
ولی بعداً آمد و از روی لطف / مرا بی کس و بی وطن آفرید
خدایی که زیر سبیل شما / بلندگو به جای دهن آفرید !
وزیر و وکیل و رئیس ات نمود / مرا خانه داری خفن آفرید
برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب / شراره ، پری ، نسترن آفرید
برای من اما فقط یک نفر / براد پیت من را حَسَنْ آفرید !
برایم لباس عروسی کشید / و عمری مرا در کفن آفرید


پاسخ دندان شکن از نادر جدیدی :
به ‌نام خداوند مردآفرین / که بر حسن صنعش هزار آفرین
خدایی که از گِل مرا خلق کرد / چنین عاقل و بالغ و نازنین
خدایی که مردی چو من آفرید / و شد نام وی احسن‌الخالقین
پس از آفرینش به من هدیه داد / مکانی درون بهشت برین
خدایی که از بس مرا خوب ساخت / ندارم نیازی به لاک، همچنین
رژ و ریمل و خط چشم و کرم / تو زیبایی‌ام را طبیعی ببین
دماغ و فک و گونه‌ام کار اوست / نه کار پزشک و پروتز، همین !
نداده مرا عشوه و مکر و ناز / نداده دم مشک من اشک و فین!
مرا ساده و بی‌ریا آفرید / جدا از حسادت و بی‌خشم و کین
زنی از همین سادگی سود برد / به من گفت از آن سیب قرمز بچین
من ساده چیدم از آن تک‌ درخت / و دادم به او سیب چون انگبین
چو وارد نبودم به دوز و کلک / من افتادم از آسمان بر زمین
و البته در این مرا پند بود / که ای مرد پاکیزه و مه‌جبین
تو حرف زنان را از آن گوش گیر / و بیرون بده حرفشان را از این
که زن از همان بدو پیدایش‌ات / نشسته مداوم تو را در کمین !
+ نوشته شده در  شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 19:55  توسط تاجیک | 
آنیما و آنیموس در مکتب روانشناسی تحلیلی کارل گوستاو یونگ به بخش ناهشیار یا خودِ درونیِ راستینِ هر فرد گفته می‌شود که در مقابل نقاب یا نمود برونی شخصیت قرار می‌گیرد. آنیما در ضمیر ناهشیار مرد به صورت یکی شخصیت درونی زنانه جلوه‌گر می‌شود و آنیموس در ضمیر ناهشیار زن به صورت یکی شخصیت درونی مردانه پدیدار می‌شود.

یونگ برای نگرش بیرونی شخصیت حالتی را قائل بود که آن را نقاب می‌نامید. و در کنار این نیز معتقد بود همهٔ انسان‌ها نگرش و شخصیتی درونی هم دارند که در جهت دنیای ناخودآگاه می باشد. یونگ برای توصیف و مشخص گردیدن جنبهٔ ناخودآگاه زنانهٔ شخصیت یک مرد از کلمهٔ آنیما استفاده می‌نمود. در مقابل کلمهٔ آنیموس هم جنبهٔ مردانهٔ شخصیت یک زن را ابراز می‌کند. این گونه جنبه‌های ناخودآگاه شخصیت در نوع رفتارهای زن و مرد اهمیت بسزایی دارد. که این قسمت‌ها مکمل‌هایی برای نقاب هستند. برای نمونه یونگ مثال‌هایی می‌آورد، مانند: ستمکاری که با توجه به روا داشتن ظلم ترس‌های درونی و کابوس‌های وحشتناک او را به ستوه اورده‌است، و یا روشنفکری که نشان می‌دهد از لحاظ روانی بسیار احساساتی است.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 19:52  توسط تاجیک | 
فقط تو مرا به یادت بسپار ،

             آنگاه اگر همه دنیا هم فراموشم کنند 

                                      باکیم نیست ...

                              

                                                                          " موراکامی

                     با عشق دعا کن 

          اگربا کلمات دعا می کنی واژه هایت را ازعشق پر کن

                 وآنها را از اعماق قلبت برای خدا بازگو کن .

                              "مادر ترزا"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 22:45  توسط تاجیک | 

خدا را شکر که تمام شب صدای خرخر شوهرم را می شنوم این یعنی :

او زنده وسالم است!

خداراشکر که خرید هدایای سال نو جیبم را خالی می کند،این یعنی:

عزیزانی دارم که می توانم برایشان هدیه بخرم!

خداراشکر که گاهی اوقات بیمار می شوم.این یعنی:

به یاد بیاورم که اغلب اوقات سالم هستم!

خداراشکر که هرروز باید بازنگ ساعت بیدارشوم.این یعنی:

من هنوز زنده ام!

خداراشکر که من این همه شستنی واتو کردنی دارم،این یعنی:

من لباس برای پوشیدن دارم!

خداراشکر که سرو صدای همسایه ها را می شنوم،این یعنی:

من توانایی شنیدن دارم!

خداراشکرکه درجایی دور پارک کردم،این یعنی:

هم توان راه رفتن را دارم وهم اتومبیلی برای سوارشدن!

خداراشکرکه درپایان روز از خستگی ازپا می افتم،این یعنی:

توان سخت کار کردن را دارم!

خداراشکر که لباسهایم کمی برایم تنگ شده اند این یعنی:

غذای کافی برای خوردن دارم!

خداراشکر که مالیات می پردازم این یعنی:

شغل ودرآمدی دارم وبیکار نیستم!

خداراشکرکه دختر نوجوانم همیشه از شستن ظرف ها شاکی است،

این یعنی: اودر خانه است ودرخیابان ها پرسه نمی زند!

خدا را شکر! خدا راشکر! خدا راشکر! خدا راشکر! خدا راشکر!

                خدا را شکر!

 

چون ماهیان که از عمق و وسعت دریا بی خبرند.

عمق و ژرفای تو را نمی شناسم.

فقط می دانم...

که معبود این دل خسته هستی و

اگر دیده ازمن بر گیری ، خواهم مرد

 

خداوندا !

دستانم خالی اند و دلم غرق در آرزوها .

یا به قدرت بی کرانت دستانم را توانا گردان !

یا دلم را از آرزوها ی دست نیافتنی خالی کن.

 

خداوندا !

سرنوشت مرا خیر بنویس

تقدیری مبارک

که آنچه را تو زود می خواهی

دیر نخواهم

و چیزی را که تودیر می خواهی

زود نخواهم.

خداوندا !

تو را می خوانم که محتاجم .

 به سوی تو روی آوردم که فقیرم.

به پیشگاهت ناله می کنم که ترسانم.

در برابرت اشک می ریزم که اندوهگینم.

از تو یاری می طلبم که ناتوانم.

الهی !

دریاب مرا که می توانی.

 

مهربانا !

پای سجاده ی نیازم یک مشت التماس پاشیدم

ستاره های تسبیح ، بغض سینه و آه گلویم را به هم گره زد .

پیاله پیاله التماس نثارت کردم.

دریا دریا نیاز به بیکرانه ات فرستادم.

قطره قطره "العفو"به سجاده ات آویختم...که با من باشی ، معبودم باشی

و بنده ی تو باشم.

و آسوده ام کنی از رنجی که با این خاکیان می برم و نجاتم دهی از دوزخ گناه و غم.

امشب تشنه ی "الرحمن الرحیم"وجودت گشته ام و در عظمت "سبحان الله"غرق شدم.

"زهرا شهرابی فراهانی"

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 21:49  توسط تاجیک | 
تو مهربان من !

         سکوت را پر از ترانه کن.

                                که تا سکوت می کنی

من ابتدای فصل انجماد می شوم.

                                                "انوش خلیلی"

 

باران باشد

 

تو باشی

 

یک خیابان بی انتها باشد

 

به دنیا می گویم :

 

خداحافظ

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 8:28  توسط تاجیک | 
از بیابان بوی گندم مانده است

عشق روی دست مردم مانده است

 

عاقبت یک روز طوفان می شود

هرچه می خواهد خدا ، آن می شود

 

می روم افتان وخیزان تا غدیر

باده ها می نوشم از جوشن کبیر

 

آب زمزم در دل صحرا خوش است

باده نوشی از کف مولا خوش است

 

فاش می گویم که مولایم ، علی"ع" است

آفتاب صبح فردایم علی "ع" است

 

هر که در عشق علی "ع" گم می شود

مثل گل محبوب مردم می شود

 

آسمان رقصید و بارانی شدیم

موج زد دریا و طوفانی شدیم

 

بغض چندین ساله ی ما باز شد

یا علی "ع" گفتیم و عشق آغاز شد

 

یا علی "ع"  گفتیم و دریا خنده کرد

عشق ما را باز هم شرمنده کرد!

 

یا علی "ع" گفتیم و گل ها وا شدند

عشق آمد قطره ها دریا شدند

 

یا علی "ع" گفتیم و طوفانی شدیم

مست از آن دستی که می دانی شدیم

 

از سکوت و گریه سرشارم علی "ع" !

تا همیشه دوستت دارم علی "ع" !

 

                                   "محمود اکرامی"

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389ساعت 13:32  توسط تاجیک | 
گم شو

فی امان الله

به خیالت ناسزا بود؟!

نه !

سزاتر از این حرفی نیست

در امان او

هر که گم شده است

رسیده است

و...

بی او

هر که رسیده است

سراب دیده است...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389ساعت 13:21  توسط تاجیک | 
نویسنده ی معروف فرانسوی " مارسل امه " گفته است :

- وقتی که در مجلسی درباره ی موضوعی اظهار نظر می کنید ممکن

است حداکثر نیمی از جمعیت حاضر در آن جا با شما هم عقیده باشند ،

ولی وقتی که دهان خود را بسته نگه داشته و حرفی نزنید صد در صد

حضار با شما موافق خواهند بود !

                                                 " نیش و نوش "

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 19:6  توسط تاجیک | 
ساده از من عبور نکن

                      نگذر

                            من همانم نواده ی حوا

 

                                                    "فاطمه انتظار"

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 19:2  توسط تاجیک | 
چون منصور حلاج را بردند تا بر دار کشند یکی ازیارانش گریان پرسید:

عشق چیست ؟

منصور لبخندی زد وگفت : امروز بین ، فردا بین و باز پسین فردا بین .

پس در آن روزش بکشتند و دیگر روز بسوختند و روز سوم خاکسترش

برباد دادند.

                                       " تذکره الاولیاء عطار "

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 19:0  توسط تاجیک | 
سهم من از عشق

          منهای صفر بود

                     تو آمدی و رسیدم

                                   به صد درجه!

 

                                                      "فاطمه انتظار"

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 18:58  توسط تاجیک | 
یادمان باشد ، فقط از خدا بخواهیم و

از خدا ، فقط خدا را بخواهیم.

 زیرا از خدا ، غیر خدا خواستن کم خواستن است.

 

 

فرق است بین دوست داشتن و داشتن دوست

دوست داشتن، امری لحظه ای است

ولی داشتن دوست

استمرار لحظه های دوست داشتن است

 

از بقراط  پرسیدند: فرق فلاسفه وریاضی دان ها چیست؟

گفت : ریاضی دان ها سعی می کنند هر مساله ای را با کمک ریاضی حل کنند ولی فلاسفه چیز های حل شده را هم با کمک فلسفه به مساله تبدیل می کنند !

 

از شیرینی عشق که،

لذتی نبردی!

قلبم را در سرکه می گذارم

تا سالها بعد،

از ترشی خاطره ها لذت ببری!!!

                    "میلاد تهرانی"

 

ازتمام داشته هات خداروکم کن حالاچی داری؟

به تموم نداشته هات خدا رو اضافه کن حالاچی کم داری؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 18:56  توسط تاجیک | 
شادی راهدیه کن حتی به کسانی که آن را از تو گرفتند

عشق بورز به آن ها که دلت را شکستند

دعا کن برای آن ها که نفرینت کردند

درخت باش در غم تبرها

بهار شو وبخند!

که خدا هنوز آن بالاست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 18:49  توسط تاجیک | 
الهی !

من اگر بد کنم ، تو را بنده ی خوب بسیار است.

تو اگر با من مدارا نکنی ،مرا خدای دیگر کجاست ؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 18:48  توسط تاجیک | 
خدا

اجازه؟

درس امروزتان را نفهیدم

آن مرد

با اسب

در باران

بالاخره کی خواهد آمد؟

سارا انار دارد

و دوست پسرش دارا ست

چون قیافه دارد

موبایل دارد

و 206



207....208....209..

یعنی 313 مرد در جهان تو نیست؟!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 19:57  توسط تاجیک | 

می رود از هر طرف رقصان و با لنگر گدا
از دو سویت می رود این ور گدا آن ور گدا
گر دهی کمتر ز ده تومان حسابت می رسد
می کند گردن کلفتی می کشد خنجر گدا
با صدای دلخراشش ضجه مویه می کند
راستی در ضجه مویه می کند محشر گدا
لعن و نفرین می کند گر قلب او را بشکنی
می کند محرومت از سرچشمه کوثر گدا
بر تومی چسبد مثال مرد مومن بر ضریح
گر بگویی من ندارم کی کند باور گدا
هست دایم باخبر ازقیمت ارز و طلا
داند از هر شخص دیگرنرخ را بهتر گدا
گر روی در خانه اش اطراف شمران و ونک
دست کم دارد سه تا منشی دو تا نوکر گدا
در صف بنزین اگر با او بداخلاقی کنی
می کند لاستیک ماشین ترا پنچر گدا
گر گدایان را برای پول در یک صف کنی
صف کشد ازشرق ری تا غرب بابلسر گدا
بهر خارانیدن ران چون بری دستی به جیب
با هیاهو می رسند از راه یک لشکر گدا
خود کفا شد از گدا این شهرو من دارم یقین
می شود تا سال دیگر صادر از کشور گدا

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 19:57  توسط تاجیک | 
روز محشر بدر آيم ز لحد رقص كنان

بنويسند اگر نام ترا بر كفنم

 

صيد لاغر را نكشتن غيرتي خواهد چو شير
كاش ما هم همت آن بي زبان مي داشتيم

 

هیچ کس سرِّ ضمیرت به حقیقت نشناخت
هر کسی بهر دل خود سخنی می گوید
 
 
زدي بستي شكستي سوختي انداختي رفتي

جوابت چيست فرداي قيامت داد خواهان را

 

عید قربان شد و من در پی آنم که چه سان...

جان ناقابل خود را به تو سازم قربان...


جامی
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 19:49  توسط تاجیک | 

از باغ می برند چراغانی ات کنند

تا کاج جشن های زمستانی ات کنند

پوشانده اند "صبح"تو را "ابرهای تار"

تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف!به این رها شدن از چاه دل مبند

این بار می برند که زندانی ات کنند

ای گل گمان نکن به شب جشن می روی

شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

یک نقطه بیش نیست فرق رحیم و رجیم

از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست                         

 گاهی بهانه ایی است که قربانی ات کنند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 12:6  توسط تاجیک | 
                 

 

شنیده ایم که محمود غزنوی شب دِی    
شراب خورد و شبش جمله در سمور گذشت
گدای گوشه نشینی لب تنور گرفت
لب تنور بر آن بینوای عور گذشت
علی الصّباح بزد نعره ای که ای محمود
لب تنور گذشت و شب سمور گذشت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 11:46  توسط تاجیک | 

 در بهاران کی شود سرسبز سنگ

                   خاک شو تا گل بروید رنگ رنگ

                                      سالها سنگ بودی دلخراش

                                                           آزمون را یکدفعه تو خاک باش

                                                                               گندم از بالا به زیر خاک شد

                                                                                             بعد ازآن او خوشه ای چالاک شد
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 23:39  توسط تاجیک | 

تماشايـی تريـن تصويـر دنيـا مـي شوی گاهــــــــي...

دلم مي پاشد از هم بس که زيبا مي شوی گاهي...

حضـور گـاه گـاهت بازی خورشــيد با ابــــــــــر است...

که پنهان مي شوی گاهي و پيدا مي شوی گاهي...

به ما تا مي رسی کج مي کنــی يک باره راهـت را...

ز ناچاريست گر هم صحبت ما مي شوی گاهـــــی...

دلـت پاک اسـت امـا با تمـام سادگـــــی هــــــــايت...

به قصـد عـاشـق آزاری معمـا مـي شوی گاهــــــی...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 23:28  توسط تاجیک | 

        

 

کودک روانه از پی بود،نق نق کنان که من پسته

 پول از کجا بیاورم من ؟زن ناله کرد آهسته

  کودک دوید در دکان،پاپی فشرد و غری زد

  گوشش گرفت دکان دار:کو صاحبت ،زبان بسته

  مادر کشید دستش را:دیدی که آبرومان رفت؟

  کودک سری تکان می داد،دانسته یا ندانسته

   یک سیر پسته صد تومان!نوشابه،بستنی  . . .سر سام

   اندیشه کرد زن با خود از رنج زندگی خسته

  دیروز گردوی تازه دیده است وچشم پوشیده است

  هر روز چشم پوشی هاش، با روز پیش پیوسته

  کودک روانه از پی بود ،زن سوی او نگاه افکند

  با دیده ای که خشمش را باران اشکها شسته

  ناگاه جیب کودک را پر دید وای!دزدیدی!!!!!

  کودک چو پسته می خندید ،با یک دهان پرازپسته

                                                        (سیمین بهبهانی)

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 18:35  توسط تاجیک | 

           از کنار هم می گذریم لبخندی بر لب

         بی آنکه بدانیم،این دروغها هیچکس را خوشحال نخواهد کرد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 14:13  توسط تاجیک | 

  شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی

اما حال که به این مهمانی دعوت شده ای

                                                        تا می توانی زیبا برقص.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 14:0  توسط تاجیک | 

در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم

اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم

یک قطره ی آبم که در اندیشه ی دریا

افتادم و باید بپذیرم که بمیرم

یا چشم بپوش از من و از خویش برانم

یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم

این کوزه ترک خورد!چه جای نگرانی است

من ساخته از خاک کویرم که بمیرم

خاموش مکن آتش افروخته ام را

بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 13:53  توسط تاجیک | 

 

با پول می توان خانه خرید ولی آشیانه نه

 رختخواب خرید ولی خواب نه

ساعت خرید ولی زمان نه

می توان کتاب خرید ولی دانش نه

مقام خرید ولی احترام نه

دارو خرید ولی سلامتی نه

خون خرید ولی زندگی نه

وبالاخره می توان قلب خرید ولی عشق نه

                                  (چارلی چاپلین)

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 14:52  توسط تاجیک |